همینجور دارم نگاش میکنم
میگه میخوای بری ماشین بشوری؟
باز جوابشو ندادم
به اون خدا این بشر عقلش کمه
رفتم از اتاق بیرون دوباره اومدم میگم بیا آشتی کنیم بریم قدم بزنیم. 10 دیقه دارم منت کشی میکنم یهو میزنه زیر گریه.
دوباره صحبت کردیم یه کم منطق حالیه این آدم نیس
بعد برمیگرده میگه دیگه آخر هفته اینجا نمیمونم میرم مامانمو میبرم بیرون بگرده اون این همه خونست من یه روز خونه موندم دلم پوسید!!!!
میگه بیا جدا شیم نترس از خانواده من کسی دنبالت نمیگرده
نشستم نزدیکشمیگه برو اونور ببینم بابا
صبح میگه میدونستی شب یلدا باید هدیه بیاری؟
میگم تو توو چه فکری من توو چه فکری
میگم به جای اینکارا شب یلدا که شرکت شکلات مکلات میده ما هم دو سری برنج و چایی و روغن بخریم بدیم مامانت اینا به جای اینکه هرشب اونجا پلاسم من.
میگه مامانم نمیگه اونا چرا نیومدن چرا هدیه نیاوردن؟؟؟؟
(فکرش واسه عصر حجره)
کلا من با چه موجودی دارم زندگی میکنم :(
ساعت 18:33 نیم ساعته نشسته داره گریه میکنه
یهو پاشده لامپو خاموش میکنه پاشدم روشن کردم دوباره خاموس کرد من روشن کردم میگم بی آبرو بازی درنیار مامان و بابام میفهمن. بلند میگه میخوام بخوااابم. میگم داد نزن میشنون میگه بذار بشنون. آهنگ گذاشته (مثلا میخواست کپه مرگشو بذاره داره با آهنگ میخونه...)
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۶ساعت 18:19  توسط من
برچسب:
نویسنده: بهراد جعفرینژاد